۱ بهمن ۱۴۰۴، ۲۰:۳۲

خرده‌روایت‌های مهر از دی‌ماه زخمی/ ۸

روایتی از یک پنجشنبه خاکستری در رشت؛ وقتی خیابان قصه می‌گفت

روایتی از یک پنجشنبه خاکستری در رشت؛ وقتی خیابان قصه می‌گفت

رشت- تخریب اموال عمومی و فریادهای پرتناقض، تصویر یک پنجشنبه در بخشی از رشت بود یک شاهد عینی که ناخواسته در مرکز این رویداد قرار گرفته بود، این صحنه‌ها را روایت کرد.

خبرگزاری مهر، گروه استان ها: پنجشنبه بود خستگی سفر چند ساعته، سنگینی بار کار هفته را روی شانه‌هایم دوچندان کرده بود. بی‌خبر از همه‌ جا، تنها دغدغه‌ام رسیدن به خانه و آسودن بود. در میانه مسیر، راننده تاکسی مردی مهربان از خطه تهران پیشنهادی داد: «اگر مسیرت این طرفه، تا میدان گاز می‌رسونمت». پیشنهاد خوبی بود، پذیرفتم. نمی‌دانستم این مسیر کوتاه، مرا به قلب رویدادی خواهد برد که هرگز تصورش را نمی‌کردم.

ورود به صحنه‌ای بیگانه

وقتی در میدان گاز رشت از ماشین پیاده شدم، برای چند لحظه، درک آنچه می‌دیدم برایم ناممکن بود. انگار به یک پرده سینمایی پر شده از تصاویر آشفته پا گذاشته بودم. آنچه می‌دیدم یک تظاهرات یا اعتراض متعارف نبود؛ شکل و شمایل یک «حمله» را داشت. اما نه حمله به انسان‌ها، که حمله به اشیاء بی‌جان. گروهی از جوانان و نوجوانان با چهره‌هایی که خشم و نوعی سرخوشی عجیب در آن درهم آمیخته بود مشغول واژگون کردن سطل‌های زباله، شکستن چراغ‌ های معابر و پاره کردن تابلوها بودند.

برخی، با کنجکاوی کودکانه‌ای، به علمک‌های گاز کوچه حمله می‌بردند. در این میان، پاره کردن و سوزاندن عکس شهدای نصب‌ شده بر دیوارها، کاری بود که با جدیت بیشتری انجام می‌شد. من، میانه این میدان، چون جزیره‌ای ایزوله، ایستاده بودم. از هر سمتی که نگاه می‌کردم، صحنه‌ای از همین آشوب تکرار می‌شد. راه بازگشتی نبود. بوی دود و زباله‌های پراکنده، فضای عجیبی ایجاد کرده بود.

یک درخواست عجیب و نگاه‌هایی تهی

سعی کردم خودم را کنار بکشم. وقتی پا گذاشتم روی یک کیسه زباله که وسط پیاده‌ رو ریخته بودند، ناگهان صدای یک دختر نوجوان با تیپی غیرمعمول، گوش‌ مرا پر کرد: «آقا! آقا! بیا بیا، کمک کن اینارو بریزیم توی خیابون!». لحنش نه دعوت که بیشتر دستور بود. با حیرت به او نگاه کردم. در چشمانش و در چشمان بسیاری از حاضرین نه آن شعور سیاسیِ معترضانه، که نوعی گیجی و خلسه‌ی عجیب موج می‌زد.

این همان بخش هولناک ماجرا بود: آنها شبیه به انسان‌های «سالم» و منطقی نبودند که برای هدفی مشخص اقدام می‌کنند. بیشتر شبیه به ماشین‌های تخریبی بودند که موتور محرکشان را گم کرده‌اند. سن‌ و سالشان گسترده بود؛ از نوجوانان کم‌سن‌ و سال تا جوانانی بیست و چند ساله. تلاش کردم خودم را از دل این جمعیت عجیب بیرون بکشم. حین حرکت، دود ناشی از سوزاندن عکس‌ها، چشم‌هایم را می‌سوزاند.

شعارهایی از جهان موازی

خودم را به لبه خیابان رساندم. از دور، صدای شعار هماهنگ گروه دیگری از داخل یک کوچه فرعی به گوش می‌رسید. کنجکاو شدم. به پنجره یک ساختمان نیمه‌کاره پناه بردم و نگاه کردم. جمعیتی حدود ۳۰ تا ۴۰ نفر، با گام‌هایی نه چندان منظم، به سمت خیابان اصلی می‌آمدند و پشت سر هم فریاد می‌زدند: «این آخرین نبرده... پهلوی برمی‌گرده!». بی‌اختیار پوزخندی بر لبانم نقش بست. خواستم از پنجره فاصله بگیرم که ناگهان موج بعدی شعارشان فضا را شکافت: «مرگ بر ضد ولایت فقیه!».

در آن لحظه، پوزخندم به قهقهه‌ای تلخ تبدیل شد. تناقض آشکار این دو شعار که پشت سر هم فریاد زده می‌شد، تمامی تصوراتم از یک اعتراض منطقی را در هم می‌ریخت. گویی در یک بازی ویدئویی، کاراکترها دکمه‌های شعارهای از پیش‌تعیین‌ شده را بی‌هیچ ترتیبی فشار می‌دادند.

این آشفتگی فکری، عمق فاجعه را بیشتر از هر صحنه تخریبی نشان می‌داد. در ذهنم، مصرع معروف بلند طنین انداخت: «آن‌کس که نداند و نداند که نداند...». گویا این بیت، قرن‌ها پیش، دقیقاً برای توصیف حال و هوای همین جماعت سروده شده بود. آنها در جهل مرکبِ خود غرق بودند؛ نمی‌دانستند و نمی‌دانستند که نمی‌دانند.

بیرون آمدن و پرسش‌های بی‌پاسخ

با هزار زحمت و از مسیرهای فرعی، خودم را از محاصره آن میدان و آن کوچه‌ها رهاندم. اما آرامش به من بازنگشت. ذهنم پر از پرسش‌هایی بی‌جواب بود. خاستگاه این خشم بی‌هدف کجاست؟ این میل به تخریبِ صرف، ریشه در کدام ناکامی و درماندگی دارد؟ آن دختر نوجوان که از من می‌خواست در پرتاب زباله کمکش کنم، در زندگی شخصی خود با چه دیواری روبرو بوده که اکنون می‌خواهد دیوار شهر را ویران کند؟ و آن جمعیت کوچه، که شعارهای متناقض سر می‌دادند، آیا واقعاً کوچک‌ترین درک تاریخی از مفهوم «پهلوی» یا «ولایت فقیه» داشتند؟ یا صرفاً کلماتی را فریاد می‌زدند که به آنان القا شده بود تا خود را «متفاوت» و «شورشی» احساس کنند؟

آن روز، میدان گاز رشت برای من بیش از یک جغرافیا بود؛ به یک «نماد» تبدیل شد. گسستی بین نسل‌ها، بین واقعیت و توهم و بین اعتراض سازنده و خشونت کور. روایت من از آن پنجشنبه، روایت یک شاهد عینی است از لحظه‌ای که جامعه، بخشی از جوانان خود را موقتاً یا شاید دائماً به حال خود رها دیده است و این شاید اصلی‌ترین زنگ خطری باشد که از لابه‌لای آن دود و آن شعارهای متناقض به گوش می‌رسد و این یعنی آنان که در کسوت پرورش دهندگی نسل جوان هستند باید «طرحی نو دراندازند» و هویتی که به سهو فراموش شده را نهادینه کنند و گسست را به حلقه‌ وصل تبدیل کنند.

کد خبر 6727783

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha